تهاجم خاموش
درباره وبلاگ


سرباز گمنام

مدیر وبلاگ : سرباز گمنام
مطالب اخیر
آرشیو وبلاگ
نویسندگان

                                         

سلام آقاجون! من چارسالمه. من شما رو خیلی دوست دارم. خیلی خوشحالم که امشب اومدی خونمون. فقط نمی دونم چرا بابا مصطفام هنوز نیومده. مامانم میگه بابات رفته یه مسافرت و شاید به این زودی ها نیاد. اما نمی دونم چرا وقتی این حرفو به من می زنه روشو از من برمی گردونه و شونه هاش تکون می خوره و بعد که من می رم تا از جلو صورتشو ببینم، چشماش خیلی قرمز شده و صورتش هم خیسه!
این روزا مامانم خیلی صورتشو می شوره.نمی دونم چرا نگاش یا به منه یا به قاب های رو تاقچه و یا به در خونمون که بابا زنگ بزنه.
امشب که شما اومدی خونمون من می خوام یه رازو به شما بگم. من و بابام چند روز قبل یه قول مردونه به هم دادیم. اون شبی که بابام می خواست بره مسافرت یواشکی در گوشم گفت من و تو مثل دو تا مرد باید با هم صحبت کنیم و قول هایی به هم بدیم و هیچ کسی هم از اون با خبر نشه. من هم به اون قول مردونه دادم و حتی به مامانم هم نگفتم. بابا مصطفام با دو تا دستاش شونه هامو چسبید و صورتشو آورد دم گوشمو گفت: پسرم تو دیگه بزرگ شدی و مرد این خونه ای. باید به من قول بدی مثل یه مرد به مامانت کمک کنی. مامانتو اذیت نکنی. به حرفاش گوش بدی. بهش کمک کنی و نذاری یه وقتی از دست تو ناراحت بشه. منم گفتم بابا یه شرط داره و اون اینه که وقتی از مسافرت برگشتی اون ماشین پلیس چراغ دارو برام بخری. تو این چند روزی که بابا مصطفام نیست دلم خیلی براش تنگ شده مخصوصا برا اون خنده هاش. اما عیبی نداره... من هم هر وقت دلم براش تنگ می شه مثل بابام میام لب تاقچه و به عکس شما نگاه می کنم.

آخه بابا مصطفام هر وقت خیلی خسته بود و ناراحت، می اومد کنار تاقچه و با شما صحبت می کرد. نزدیک شما که میومد لبهاش تکون می خورد. بعضی وقت ها هم که خیلی خسته بود شونه هاشم تکون می خورد. فکر کنم مامانم هم این روزها خیلی خسته است که مثل بابام شونه هاش تکون می خوره و چشماش قرمز می شه! بابام با شما آهسته صحبت می کرد. من که چیزی از حرف های شما دو نفر سر در نمی آرم اما اینو می دونم بابا مصطفام هر وقت با شما صحبت می کرد تا خیلی روزای بعد خوشحال بود. اگه ده شب هم کار می کرد عین خیالش نبود. فکرشو کن اگه بابام مسافرت نبود و امشب خونه بود و شما رو می دید دیگه چی می شد. از خوشحالی بال درمیاورد و دیگه هر چی من بهش می گفتم ، می گفت چشب پسرم ،چشب عزیزم. هر چی می خواستم برام می خرید. من یه ماشین پلیس می خام که دشمنا رو تعقیب کنم. اما بابام میگه بزار بزرگتر بشی اونوقت برات می خرم. اما... وقتی بابام بیاد و بفهمه شما خونمون اومدید و اون نبوده ،خیلی ناراحت می شه . شاید هم اونقدر ناراحت بشه که تا چند روز دیگه به حرفام گوش نده... اما نه! بابا مصطفام خیلی مهربونه... وقتی بیاد و بوی عطر شما رو ببینه که توی خونه و محلمون پیچیده، مطمئنم به همه حرفام گوش می ده. بابام میگه شما بوی بهشت میدی. بابام همیشه از بهشت میگه...یه وقت نکنه این دفعه که مسافرت رفته، رفته باشه بهشت...!
                                                         

                              



نوع مطلب : شهادت، ولایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
جمعه بیست و چهارم بهمن 1393 ساعت 19 و 06 دقیقه و 46 ثانیه
سلام.علیرضا جان نمی دونم بهت چی بگم اما مطمئنما تو هم جا پای پدرت می ذاری . یا زهرا
شنبه یازدهم مرداد 1393 ساعت 15 و 56 دقیقه و 09 ثانیه
سلام علیرضا جان من هم مثل بقیه تو را خیلی دوست دارم خدا کنه که هر چی میخوای بهش برسی و ما را هم حلال کنی میدونم ما مدیون تو هستیم و دوست دارم از زیر دین تو بیرون بیاییم امیدوارم تو و آرمیتای عزیز همیشه موفق باشید و مثل پدرهایتان همیشه در یادها بمانید و عمر با عزتی داشته باشید ... خداوند یارتان
جمعه سوم مرداد 1393 ساعت 22 و 28 دقیقه و 35 ثانیه
علیرضا هم مثل پدرش انسان بزرگی خواهد شد
جمعه سوم مرداد 1393 ساعت 19 و 36 دقیقه و 06 ثانیه
علیرضا نگران نباش و بدون که خیلی ها هستند که پشتت تو و آرمیتا هستند
پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 ساعت 18 و 31 دقیقه و 28 ثانیه
واقعاخیلیاچطور روشون میشه توچشمای علیرضانگاکنن؟ازته دلم ارزوی خوشبختی براش میکنم
جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 ساعت 23 و 33 دقیقه و 38 ثانیه
علیرضای خوشکل خیلی خیلی دوستت دارم
دوشنبه شانزدهم دی 1392 ساعت 14 و 44 دقیقه و 00 ثانیه
داداش خواهش میكنم دعام كن ببینمت بغلت كنم و...
سه شنبه سوم دی 1392 ساعت 16 و 32 دقیقه و 53 ثانیه
ای خدااااااااااااااااااااااااا
سه شنبه سوم دی 1392 ساعت 16 و 10 دقیقه و 25 ثانیه
داداشی سلام دلم می خواد فقط یه با ر ببینمت دوست دارم
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392 ساعت 20 و 08 دقیقه و 07 ثانیه
داداش علیرضا جونم قربونت بشم كاش میتونستم از نزدیك ببینمت
برام دعا كن واقعا محتاج دعانم داداش
شنبه بیستم مهر 1392 ساعت 18 و 48 دقیقه و 48 ثانیه
یاحسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسین
پنجشنبه یازدهم مهر 1392 ساعت 16 و 12 دقیقه و 37 ثانیه
سلام
خیلی ممنون
یکشنبه دهم شهریور 1392 ساعت 15 و 50 دقیقه و 17 ثانیه
من ۱۲ سالمه وقتی ۱ سالم بود بابام رفت بهشتا لان وقتی این نوشته هارو می خونم یا این جور کلیپ هارو میبینم بی اختیار یاد خودم میوفتم و گریه می کنم که چرا این طور شد دوست دارم برم پیش علیرضا و بگم بابات از مسافرت بر میگرده نگران نباش.
پنجشنبه بیستم تیر 1392 ساعت 23 و 42 دقیقه و 23 ثانیه
وای،چشام از اشک پر شد.





پیوندهای روزانه
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic